تبليغاتX
 
 
توفان یزد
توفان یزد
       

بافت مرده! یا بافت تاریخی؟!

مگر آنکه نیروی انتظامی، قدرت مقابله با میراث خواران را داشته باشد!

سالها قبل، در خیابان فرمانداری و پشت کوچه خاکی «جوی شاهی» و در کنار «قلعه کهنه» یزد، یک زندان بسیار کوچکی وجود داشت، که زیاد زندانی و زندانبان نداشت، و زندانیانی که بنا بدلایلی، به حبس های چند ساله و طولانی محکوم می گشتند، به زندان کرمان منتقل می شدند.

در آن سالهای نه چندان دور در «جوی شاهی» آب جریان داشت، و زنان خانه دار لباس های خود و کهنه بچه ها را با طی کردن دهها پله، در آب روان «جوی شاهی» می شستند، و اما کم کم! با آمدن آب لوله کشی و برق و ماشین لباس شویی، «جوی شاهی» با خاک پر گشت و از خاطره ها محو شد.

 بعد از ایجاد ساختمان مدرسه ادب، ساختمان فرمانداری و ثبت احوال با آجر و سیمان و به  صورت مدرن احداث گردید، و زندان یزد نیز به محوطه وسیع و بزرگی در میدان خلدبرین منتقل گشت، و زندان کوچک قدیم، با آن در آهنی کوچکی که به خیابان باز می شد،همچنان به حالت مخروبه برجا ماند.

دیگر سالهای سال است که زنان کوچه «جوی شاهی» و «محله قلعه کهنه» صبح زود کوچه را آب و جارو نمی کنند، و بسیاری از اهالی کوچه که توانسته اند و برایشان مقدور بوده است، خانه خود را فروخته و یا ترک کرده و به دیگر نقاط نوساز شهر رفته اند. رختشوی مهربان و زحمتکش و دوست داشتنی محله، که خود نیز در سالهای آخر عمر تغییر شغل داد، سالهای سال است که فوت کرده و حتی رختشویخانه محله نیز، تغییر کاربری داده و به چیز دیگری تبدیل شده است، و از خشتمال هایی که با پاهای برهنه، گل لگد می کردند، دیگر اثری نیست، و آنها رفته اند و جای خود را به کارگران مهاجران افغانی در کوره های آجرپزی داده اند؛ که دستکش بدست، با دستگاه خشت می زنند. از سقای محله و شهر، که با «خیک چرمی» به مردم آب می فروخت و از جوی آب برای حوض خانه ها آب می آورد، خبری نیست، و فرزند بچه هایی که دیروز، با یک توپ پلاستیکی و چند قلوه سنگ، در وسط کوچه و ظهر و عصر هنگام، «هفت سنگ» بازی می کردند و با دو تکه چوب، «الک و دولک». امروز اسکیت و رایانه و تنیس بازی می کنند.

در بافت قدیم، که یکروزی با آدمها و اندیشه هایش زنده بود، مهر و محبت و صفا و صداقت و یکرنگی و سادگی و دوستی موج می زد، بچه های محل، همدیگر را به اسم کوچک می شناختند و به اسم کوچک صدا میزدند و هوای همدیگر را خیلی خوب داشتند، و جنگ و دعواها و اختلافات خانوادگی و مشکلات زندگی، با قضاوت و دخالت و مداخله بزرگ تر ها و مو سفیدهای محله، خیلی زود حل می گشت و به آشتی و نتیجه می رسید، در آن سالها! اگر یک زن طلاق می گرفت و یک مرد  طلاق می داد، در همه شهر انگشت نما می شد و همه مردم آنان را می شناختند، و در آن سالها که در آن خانه های خشت و گلی بدون مبلمان و تشریفات، گربه ها نیز در کار مرغ و خروس ها حق حیات و سهمی از سفره داشتند، نه صحبت از «سیگاری» و «تزریقی» بود و نه از«شیشه» و «راک» و «هروئین» خبری بود، و در آن سالها که موقع اوقات فراغت، رادیو و گرامافون حرف اول را می زد، و شبها، آلامدهایش با صفحات گرامافون عشق و حال می کردند، نه از تلویزیون دیجیتال و سی دی های صوتی اثرو نشانی بود، و نه ازماهواره و ویدیو، آنزمان که دخترها قبل از ازدواج اصلاح و آرایش نمی کردند و پسرها، روبروی پدرها نمی نشستند و پا دراز نمی کردند، دخترها زود شوهر می کردند و پسرها زود زن می گرفتند و عروس و مادر شوهر در یک سفره غذا می خوردند، و هر کسی صبح که از خواب بیدار می شد، یک کاری و کسب و درآمدی داشت، و در آن سالها، که قصابها گوشت را «شش درم» و «بیست و پنج» و «پنجاه» و «صد درم» و «چوب قدی» می فروختند، و مرغ منجمد و گوشت یخی و سوسیس و کالباس را کسی نمی خورد، و در خانه ها «فریزر» نبود، نه صحبتی از سازمان میراث فرهنگی و سازمان صنایع دستی و شهرداری بود، و نه محله سوپر داشت، و نه زباله ای در کار بود، بافت قدیم آن زمان که زنده بود و در آن زندگی جریان داشت، زباله و آشغال نداشت! و اما امروز که با آمدن ماشین و رشد بافت جدید، آن بافت کهنه، مرده و مرحوم گشته و در گذشته دفن شده، عده ای بنا به اهداف و مقاصدی خاص، تصمیم دارند تا با نگرشهای سیاسی و باندی و تبلیغاتی، قاب بی تصویر آن گذشته را با هزینه های گزاف حفظ کنند، و ای کاش! که بجای قاب های بی تصویر، تصویرهای بدون قاب وجود داشت، و آن تصویرها حفظ می شد!

نیروی انتظامی یزد، بدون اعتناء به هیاهو و جنجال های سیاسی و تبلیغاتی، در کنار ساختمان نوساز فرمانداری و ثبت احوالی که در همان بافت و در خیابان استانداری سابق ایجاد شده، بر روی خرابه های زندان مخروبه شهر، که چند صباحی گداخانه شهرداری شده بود، با اسکلت فلزی و نقشه ای امروزی، ساختمانی را بنا کرده است، و حال شهردار ناحیه تاریخی یزد، که در رابطه با «پدیده هوایی میدان باهنر» و ربط آن به دومین شهر خشتی جهان یک کلمه صحبت نکرده است، و بهمراه رئیس سازمان میراث فرهنگی، بخاطر از بین رفتن فضای فرهنگی و اجتماعی و تاریخی شهر دادی نزده و اعتراضی نکرده است، از تخلف نیروی انتظامی در ساخت و ساز می گوید، و عده ای تصمیم دارند تا با شانتاژهای خبری و تبلیغاتی، آتش بیار معرکه گشته و  مانع از حرکت سازنده نیروی انتظامی و دیگر مردم گردند، اما در شرایط موجود امروز، باید این حرکت شجاعانه نیروی انتظامی را به فال نیک گرفت، و از آن تقدیر کرد، که راهی را برای رفاه دیگر اهالی محلات قدیم شهر بازکرده است.

به حق و حقوق مردم برای تصمیم گیری در رابطه با ملک و ساختمان خویش باید احترام گذاشت! و این اصل مهمی است که سازمان میراث فرهنگی و شهرداری فراموش کرده اند. اگر سازمان میراث فرهنگی می خواهد بخاطر توریست ها و مسافران، بافت قدیم را بصورت گذشته نگه دارد و حفظ کند، پس هزینه حفظ و نگهداری را هم بپردازد! اگر بافت قدیم ملی است، باید در دست و انحصار دولت باشد، و اگر ملی نیست، پس نباید که دولت و مدیران میراث فرهنگی و شهرداری تاریخی، برای مالکان و ساکنان بافت قدیم، تعیین تکلیف کنند. میراث فرهنگی باید در دست میراث داران فرهنگ باشد، نه میراث خوران و میراث خواهان!

امروز بعضی از کسانی که دیروز با دوچرخه و الاغ و درشکه رفت و آمد می کردند و به خزینه می رفتند، و امروز با زانتیا و ماکسیما و پژو و پراید رفت و آمد می کنند، و به سونا می روند و در خانه های نوساز مدرن و تشریفاتی زندگی می کنند، فریاد حفظ بافت مرده را می زنند، و غافل هستند که  اجاق های خشتی کنار حیاط، که بر روی آن آش و پلو و آبگوشت و نان پخته می شد، جای خود را به مایکروفر و اجاق گاز پنج شعله داده است، و سال بسال، بجز در ایام محرم، بوی هیزمی از هیچ محله ای بلند نمی شود، بافت قدیم شهر، همچون بسیاری از آن آدم هایی که در آن بافت زندگی می کردند، سالهای سال است که  مرده است، و مرده را به هیچ قیمت و توانی نمی توان زنده کرد.

بافت مرده شهر، با اون فضا و کوچه های تنگ و باریک و تاریک، دیگر قابل سکونت نیست، همچون که دیگر هیچ سقایی در شهر آب نمی فروشد و هیچ فردی در لیوان مشترک آب نمی نوشد. شهر، شهر پیتزا است و کافی شاپ، شهر تلفن همراه هست و آژانس! شهر آپارتمان است و ترافیک! و سال های سال است که با آمدن پفک و تی تاپ، دیگر دانش آموزان، «شاهدانه» جیب نمی کنند و با خود نان و «گوشت کوبیده» به مدرسه نمی برند، « گرد ترشک» به تاریخ پیوسته است، عطاری سر محل «سوپر» شده، و حال باز عده ای هنوز از چاه میراث فرهنگی می گویند، چاه ویلی که اگر برای مردم شهر آب نداشته باشد، هنوز سالهای سال، برای میراث خوران نان دارد!

 


بنام حق

صفحه نخست
ارتباط با من
نوشته هاي خاک خورده

آرشيو وبلاگ
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385

پیونــــــــدها

شب نیوز
شوق دات کام
فـــرياد در شب
ایران من
شب های دیوونگی(امیر تنها)
کندیمیز
برگزیده های یک روزنامه نگار(تبریز)
اخبار روزگیلان
احمدی نژاد
قالیباف
انجمن قلم دهدشت
مردم یار
جامعه شناسی
لغت نامه دهخدا
اعتیاد
دنیای ما
داور
حادثه آن لاین
پلیس
عبرت نیوز
سی نما
یزد فردا
ایرنا- یزد
ایسنا- یزد
برنا نیوز
بنیاد باران
آموزش انگليسي راهنمايي
سراج
صنايع نيوز
مركز هنرهاي نمايشي
سرمايه
آفتاب يزد
كارگزاران
هفته نامه آئينه يزد
هفته نامه بشارت نو
پايگاه اطلاع رساني دولت
شهروند امروز
پیوندهای شب نیوز
پستو- يزد بدون آ؟
بلاگفا

پیوندهای روزانه
عبادت، بجز خدمت خلق است؟!
بازار در مقابله با احمدی نژاد و عدالت!
و علی هنوز هم تنهاست!
نامه ای برای امشب!
ایران من، تو بمان. عشق هرگز نمی میرد!

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  

سایت خبری شب نیوز