| در خبرها نیامده بود(2)
و عدالت! یعنی عدالت!
بیائید و بجای مسئولان! به آسمان نگاه کرده...
در « دفاعیه ای برای زنان و مادران همیشه مظلوم و نجیب یزدی» از شصت ضربه چاقو خوردن مادر بارداری در پیش چشمان دو فرزند چهار و دوساله اش از شوهرش، و بستری شدن او در بیمارستان و نجات از مرگش گفتیم، و اما اینک در هنگامه ای که شوهر ضارب این زن بازداشت است، این زن در مبارزه و جدال «شرم آگین» با هزینه بیش از هفتصد هزار تومانی بیمارستان می باشد، تا با رهایی از بیمارستان، به خانه اجاره ای محقر خود بازگردد.
شوهر ضارب و عصبی و بازداشت شده این زن، قبل از دستگیر و بازداشت شدن، از محلی که کار می کرده، ماهیانه مبلغ یکصد و بیست هزار تومان حقوق دریافت می کرده، که مبلغ هفتاد هزار تومان ازین حقوق «کلان!» سهم اجاره خانه می شده است، براستی با توجه به هزینه های جاری و مشخص زندگی و مرز خط فقر، یک زن و شوهر جوان، با دو فرزند خردسال و یک نوزاد در راه، چگونه با پنجاه هزار تومان، ماه را شروع کرده و به پایان می رسانده اند؟! این خانواده در کدامین نقطه خط فقر قرار داشته اند؟
برای فقط یک لحظه! چشمانتان را ببندید! و در ذهن خود مجسم کرده و تکرار کنید، پنجاه هزار تومان! پنجاه هزار تومان برای هزینه زندگی یک ماه یک خانواده چهار و نیم نفره! روزی هزار و ششصد و پنجاه تومان! و بعبارتی بدون حساب نوزاد در راه، هر نفر روزی چهارصد و ده تومان، و این اتفاق در دیار و کشوری افتاده است، که پول توجیبی بعضی ازآقازاده ها، روزی پنجاه هزار تومان بیشتر است، که مبلغ قبض موبایل بعضی ازاین جوانان پولدار و بیکار در ماه از دویست هزار تومان بیشتر است. که...
و این مادر جوان مجروح و درمانده و باردار و فقیر نجیب و شریف، که حداقل در بیمارستانی، که پزشکانی دلسوز بدون نگاه به فقر و ناداری او و شوهرش، او را از مرگ نجات و رهایی داده اند، هشت روزصبحانه و ناهار و شام سیر خورده است، و اگر بتواند مبلغ بیمارستان را تهیه کرده و پرداخت کند، به خانه ای برمی گردد، که خالی از برنج و گوشت و مرغ و شیر و پوشیده ازگرد و غبار فقر و محرومیت است.
برای فقط یک لحظه! چشمانتان را ببندید! و به فردای کودکان همیشه محروم این مادر فکر کنید، به آن فردایی که این کودکان می خواهند برای تحصیل و آموزش به مدرسه بروند، و آنگاه که هزینه تحصیل کودکان نیزبه این زندگی اضافه شد، خود حدس بزنید و پیش بینی کنید که چه اتفاقی باید بیفتد!
مردی با زن و دو فرزند و پنجاه هزار تومان در ماه، و زنی جوان و یتیم و با مادری پیر در این شهر، و باور کنیم که این حادثه و حکایت هنوز ادامه دارد، و اما اینبار و با این فشار شدید اقتصادی، شاید که حادثه بی قربانی نباشد!
مدیران و مسئولانی که بر بودجه های دولتی و بیت المال احاطه و نظارت دارند، در چاقو خوردن و مضروب شدن این مادر و فقر شوهر این زن و گرسنگی و محرومیت و رنج کشیدن کودکان این زن و شوهر شاید که مقصر باشند، و براستی! آن کدام زائر خانه خدا در این شهر و دیار است، که در جستجوی خانه خدا، قبض چهارمیلیون تومانی حج را می خرد، تا در عربستان، بدیدار خانه خدا برود، در حالیکه بنده هایی از بندگان خدا، اینگونه با این فلاکت و وضعیت، در شهر من و تو زندگی می کنند!
بیائید چشمانمان را بر روی حقایق تلخی که عذابمان می دهد ببندیم، تا آن مردان بیکاری که همین حقوق را هم ندارند، نبینیم، و آسوده و راحت بخوابیم.
بیائید برویم باغ مظفر ببینیم و بخندیم و بازی های استقلال و پیروزی و آسیایی دوحه را از تلویزیون تماشا کنیم و لذت ببریم، و به این حوادثی که مدام در کنار ما تکرار می شود توجه نکنیم، که دیدن سیاهی و گفتن و نوشتن ازسیاهی، سیاه نمائی است!
شب بخیر
محمد رضا شوق الشعراء 11/9/85 یزد
|